تبليغاتX
سـلام ... خــداحــافظ

وقتی که امنیت اخلاقی از آسمان به درون ... ما سقوط می کند.

اگه 100 تا .. از آسمون ببیاره یکیش نمیفته رو ... ما

اما اگه یه ... از آسمون بیفته میره تو ... ما

خدا هم خیلی با حاله.یه روز شدید زد حال میزنه بعد هم خودش درستش میکنه.

نمیدونم حکمتش چیه اما اعتقاد دارم که:

گر ز حکمت ببندد دری / ز رحمت گشاید در دیگری

حالا شد قضیه ما که حافظ گفت گره به دست یکی باز میشه که اونم مادر بود.

مادر خیلی مقدسه،خیلی دلش دریاست و راست میگن که رفیق بی کلک مادر...

2 تا از نمره هام رو گرفتم.یکی سخت بود 18 شدم یکی هم آسون بود 17 دادن بهم!!

استاد عزیزی خداییش خیلی عزیزی.

واسه بار خیلیم من آدم نامردیم.خودم اعتراف میکنم.(1)

همیشه زندگی رو سخت می گرفتم و همه چیز سخت می شد اما وقتی فهمیدم ناراحتی فایده نداره و فقط خودت غصه میخوری اینو درک کردم که باید به زندگی خندید و رفت و رفت و رفت،کافیه آینده رو قشنگ ببینی همین کافیه تا از دردات کم بشه.


پ.ن1:محمد از تو معذزت خواهی میکنم منو ببخش هر چند میدونم خیلی با معرفت تر از این حرفایی.

پ.ن2:مرد را اگر دردی باشد خوش است.اگه مرد پیدا کردی منم خبر کن که بخوابم ....

پ.ن3:خودت رو اذیت نکن اگه خوب فکر کنی میبینی به این سختی ها هم نیست که فکر میکنی

پ.ن4:به زودی راهی شیراز هستم.خوبی بدی دیدید به بزرگیتون ببخشید شاید سفر آخر باشه اما اگه برگشتم خوب بازم گند میزنیم.

پ.ن.م.د:همیشه به یاد تله پاتی هستم.به یاد تیکه های هم زمان.به یاد رقص دود.به یاد راک و به یاد تو

پ.ن.م.ل:همیشه خوب باش مثل الان.گناه مردم رو فراموش کن.منو از یاد نبر.همدم لحظاتی کوتاه از وجود من.کاش روح اون مرحوم من رو ببخشه.

مثل سایه با دلی از جنس مرگ

گریه...

کمی مکث...

به چی دارم فکر میکنم

به چشمهایی که هیچگاه واسه دیدن ما باز نبود

به دستایی که یکم از تنهاییمون رو هم باش قسمت نکردیم

یا از رها شدن تو دریای مرگ

و در این سیاه سایه ها هنوزم فرار میکنیم

از خودمون از سرنوشت سنگینی که توش در به در هستیم

و دل واژه ایست غریب که به هر گل مجسمه ای ندادند

ما را چه میگویی؟

جسمی که راه رفتن بهترین هنرشه

دارم میسوزم...اما تا پایان راهی نیست

کافیست کمی خسته شوی کافیست بایستی

همین وبس....

تولد

سلام

تولدم رو به خودم تبریک میگم

نسرین هم زودتر از خودم واسم پیام فرستاد که ازش ممنونم.

مادر با لحنی شاد گفت:تولدت مبارک

الان شدم 20 یا 21 ساله.خودتون حساب کنید 68/2/5 به دنیا اومدم.

زندگی تا الان خاکستری بوده.البته این میانگین روزهای سیاه وسفید حساب میشه.

هنوز هم منتظرم شاید یه روزی بیاد.

دیروز هم تولد خواهر یکی از بچه ها بود.خودش رو از خونه انداختن بیرون...

از پدر خواستم 3 تا نصیحتم کنه...گفت علم رو هیچوقت ترک نکن و مال حروم نخور

گفتم سومیش چیه...چند لحظه درنگ کرد و تو چشام زل زد...هزاران حرف از چشماش خوندم.

نگاه ها...نمیدونم چه معنی دارن.گرم و گیرا اما من .....


راستی یه تصمیمی همین الان گرفتم:

میخوام دود رو واسه همیشه کنار بزارم.

روز تولدم مصادف شد با روز تولد دوبارم