تبليغاتX
سـلام ... خــداحــافظ

مثل سایه با دلی از جنس مرگ

گریه...

کمی مکث...

به چی دارم فکر میکنم

به چشمهایی که هیچگاه واسه دیدن ما باز نبود

به دستایی که یکم از تنهاییمون رو هم باش قسمت نکردیم

یا از رها شدن تو دریای مرگ

و در این سیاه سایه ها هنوزم فرار میکنیم

از خودمون از سرنوشت سنگینی که توش در به در هستیم

و دل واژه ایست غریب که به هر گل مجسمه ای ندادند

ما را چه میگویی؟

جسمی که راه رفتن بهترین هنرشه

دارم میسوزم...اما تا پایان راهی نیست

کافیست کمی خسته شوی کافیست بایستی

همین وبس....

تولد

سلام

تولدم رو به خودم تبریک میگم

نسرین هم زودتر از خودم واسم پیام فرستاد که ازش ممنونم.

مادر با لحنی شاد گفت:تولدت مبارک

الان شدم 20 یا 21 ساله.خودتون حساب کنید 68/2/5 به دنیا اومدم.

زندگی تا الان خاکستری بوده.البته این میانگین روزهای سیاه وسفید حساب میشه.

هنوز هم منتظرم شاید یه روزی بیاد.

دیروز هم تولد خواهر یکی از بچه ها بود.خودش رو از خونه انداختن بیرون...

از پدر خواستم 3 تا نصیحتم کنه...گفت علم رو هیچوقت ترک نکن و مال حروم نخور

گفتم سومیش چیه...چند لحظه درنگ کرد و تو چشام زل زد...هزاران حرف از چشماش خوندم.

نگاه ها...نمیدونم چه معنی دارن.گرم و گیرا اما من .....


راستی یه تصمیمی همین الان گرفتم:

میخوام دود رو واسه همیشه کنار بزارم.

روز تولدم مصادف شد با روز تولد دوبارم