تبليغاتX
سـلام ... خــداحــافظ

/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\*هفتمین روز از هفتمین ماه*/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\

امروز به افتخار تولد یکی که خیلی عزیزه جشن عمومی اعلام میکنم در قلمرو خودم.

میگن این خانم خیلی با شخصیت و نازه.

تازشم جدیدا اونقدر خوشگل شده که نگو

میگن تو ماه هفتم خیلی از آدمای بزرگ به دنیا اومدن من مطمئنم تو هم یکی از بهتریناش هستی و خواهی بود

 این مدتی که نبودی خیلی دلم واست تنگ شد اما تو نیومدی

ببخشیبد اگه نتونستم هدیه ای دیگه بهت بدم اما همینم از ته ته ته قلبم نوشتم

 

بیا شمع ها رو  فوت کن تا خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir.... اِ اِ.... چرا فوت کردی؟ باید ۳ بار میخوندیم  

خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

 

سلام مرده!

دلم زیادی حرف داره

از کجاش بگم رو نمیدونم

فقط دلم میخواد برگردم شیراز

زندگی خیلی قشنگتره

مردم هم خیلی شاد هستن.

مسیح خیلی مرده.اون رو واقعا میتونم بهش بگم سلام مرده!

اما خودم رو میشناسم.من به اون چیزی که میخوام میرسم...همیشه

وقتی که امنیت اخلاقی از آسمان به درون ... ما سقوط می کند.

اگه 100 تا .. از آسمون ببیاره یکیش نمیفته رو ... ما

اما اگه یه ... از آسمون بیفته میره تو ... ما

خدا هم خیلی با حاله.یه روز شدید زد حال میزنه بعد هم خودش درستش میکنه.

نمیدونم حکمتش چیه اما اعتقاد دارم که:

گر ز حکمت ببندد دری / ز رحمت گشاید در دیگری

حالا شد قضیه ما که حافظ گفت گره به دست یکی باز میشه که اونم مادر بود.

مادر خیلی مقدسه،خیلی دلش دریاست و راست میگن که رفیق بی کلک مادر...

2 تا از نمره هام رو گرفتم.یکی سخت بود 18 شدم یکی هم آسون بود 17 دادن بهم!!

استاد عزیزی خداییش خیلی عزیزی.

واسه بار خیلیم من آدم نامردیم.خودم اعتراف میکنم.(1)

همیشه زندگی رو سخت می گرفتم و همه چیز سخت می شد اما وقتی فهمیدم ناراحتی فایده نداره و فقط خودت غصه میخوری اینو درک کردم که باید به زندگی خندید و رفت و رفت و رفت،کافیه آینده رو قشنگ ببینی همین کافیه تا از دردات کم بشه.


پ.ن1:محمد از تو معذزت خواهی میکنم منو ببخش هر چند میدونم خیلی با معرفت تر از این حرفایی.

پ.ن2:مرد را اگر دردی باشد خوش است.اگه مرد پیدا کردی منم خبر کن که بخوابم ....

پ.ن3:خودت رو اذیت نکن اگه خوب فکر کنی میبینی به این سختی ها هم نیست که فکر میکنی

پ.ن4:به زودی راهی شیراز هستم.خوبی بدی دیدید به بزرگیتون ببخشید شاید سفر آخر باشه اما اگه برگشتم خوب بازم گند میزنیم.

پ.ن.م.د:همیشه به یاد تله پاتی هستم.به یاد تیکه های هم زمان.به یاد رقص دود.به یاد راک و به یاد تو

پ.ن.م.ل:همیشه خوب باش مثل الان.گناه مردم رو فراموش کن.منو از یاد نبر.همدم لحظاتی کوتاه از وجود من.کاش روح اون مرحوم من رو ببخشه.

مثل سایه با دلی از جنس مرگ

گریه...

کمی مکث...

به چی دارم فکر میکنم

به چشمهایی که هیچگاه واسه دیدن ما باز نبود

به دستایی که یکم از تنهاییمون رو هم باش قسمت نکردیم

یا از رها شدن تو دریای مرگ

و در این سیاه سایه ها هنوزم فرار میکنیم

از خودمون از سرنوشت سنگینی که توش در به در هستیم

و دل واژه ایست غریب که به هر گل مجسمه ای ندادند

ما را چه میگویی؟

جسمی که راه رفتن بهترین هنرشه

دارم میسوزم...اما تا پایان راهی نیست

کافیست کمی خسته شوی کافیست بایستی

همین وبس....

تولد

سلام

تولدم رو به خودم تبریک میگم

نسرین هم زودتر از خودم واسم پیام فرستاد که ازش ممنونم.

مادر با لحنی شاد گفت:تولدت مبارک

الان شدم 20 یا 21 ساله.خودتون حساب کنید 68/2/5 به دنیا اومدم.

زندگی تا الان خاکستری بوده.البته این میانگین روزهای سیاه وسفید حساب میشه.

هنوز هم منتظرم شاید یه روزی بیاد.

دیروز هم تولد خواهر یکی از بچه ها بود.خودش رو از خونه انداختن بیرون...

از پدر خواستم 3 تا نصیحتم کنه...گفت علم رو هیچوقت ترک نکن و مال حروم نخور

گفتم سومیش چیه...چند لحظه درنگ کرد و تو چشام زل زد...هزاران حرف از چشماش خوندم.

نگاه ها...نمیدونم چه معنی دارن.گرم و گیرا اما من .....


راستی یه تصمیمی همین الان گرفتم:

میخوام دود رو واسه همیشه کنار بزارم.

روز تولدم مصادف شد با روز تولد دوبارم

جای خالی آن دخترک

فقط سایه ها

انگار که تو شمالی ترین نقطه قطب جنوب داری قدم میزنی

یهو یه فیل آبی با 5 تن چربی خالص میاد و واست فاتحه میخونهپ

چقدر زورت میگیره با قشنگترین مرکب شهر از جلوت بگذره اما تو نگاهت رو بدوزی به اون مرد کلاه دار

اینکه تو منزلت راه بری اما دلی نباشه که رویاهات رو توش پیدا کنی

من نمی بینمت... پس کجایی!اصلا هستی یا همش یه خوابه

باز هم سکوتم را شکستند مهم نیست عادت کردیم

همه شان حالا نیستند.آخرین بار بود اینبار...قسم یاد میکنم با دست راست!

برو ، بیا ، دیگر صدایم نکن.اینبار دیگر خواهم مرد.

قسم به زمان که اوست تنها خالق من...خود میدهد وخود میگیرد

فقط تموم شد

به همین سادگی

تمام شد!!

سال نو مبارک!
نه بابا آبادان فقط  دردسر داره

خیابونها قفل میشن ،آدمها تو همدیگه وول میخورن

شلوغ شده ،الکی الکی

حتی آقا گلگه هم عصبانیه از احمدی نزاد

خاتمی رفت ما که دلمون نمیخواست موسوی گمراهش کرد

بعضیا آمار میگیرن،ما همیشه بیداریم،جن ها هم نمیتونن مخفی بشن تو که فیلی!!

پول هست ،دل نیست

جنس هست ،فاز نیست

اگه من بنگیم تو ج.....

منتظرت هستیم خاک !!! برای اولین بار دوست دارم!

 

و خدایی که شاید در این نزدیکی هاست

شاید همین سلام بود که پیرمرد رو خوشحال کرد و وسط خیابون داد زد که قربونت برم پسرم
شاید همین تعارف بود که مرد ژولیده را به حرف واداشت
شاید همین 200 تومان بود که اون مرد واسم دعا کرد و گفت خیلی مردی

من نمیدونم کی هستم
من نمیدونم از کجا اومدم
من نمیدونم به کجا میرم
من نمیدونم به چی فکر میکنم
من نمیدونم چی میخوام
من نمیدونم که نمیدونم

من میخوام برگردم به کودکیم
نمیشه نمیشه نمیشه نمیشه
کفش کودکیام واسم خیلی کوچیکه
من میخوام رویا رو ببینم تو عالم خواب

سردمه سردمه سردمه سردمه
سردمه مثل یه مورچه که تو بارون راه خونش رو میجوره
سردمه مثل یه سیب لهیده تو یخچال سونی

من میخوام بمیرم
اما نمیخوام مرده باشم
دوست دارم مثل سگ اصحاب کهف بخوابم 300 سال دیگه بیدار بشم

یادته میگفتی ما شعور مطلق آفاقیم
چیمون از خرسای قطبی کمتره

دوست داری بریم بیرون
یکیم گردش کنیم
دستا رو حلقه کنیم
بریم پارک
بریم بستنی بخوریم
فقط سکوت بینمون داد بزنه
با چشامون حرف بزنیم

من میخوام برگردم به کودکیم

من یه سایه ام
من یه تصویرم
من عکسیم که واسه خودم نیستم اما بقیه میخوان که باشم

بسه بسه
خدا بیامرزم



خانه من !!!

اتاقم تاریک است تنها روزنه ای از نور ماه از شیار باز مانده میان پرده به داخل میدود و روی در نیمه باز می افتد که تجسم دو چشم اند در ذهنم ...

سرم را بر روی بالش می گذارم.دستم را به عادت زیر بالش قرار داده ام کمی مورمور میشود اما احساس خوبیست.باد کولر آرام از روی پاهایم می لغزد و به طرف صورتم میآید پتوم رو میکشم رو خودم آخی گرم شد ... چه  آرامشی!!! بعضی وقتا به به همین سادگیه اگر خیلی داغونی

ناگهان

نبضم تمام حواسم رو می بره به سمت خودش

افکارم رو که یکم مرتب میکنم دنبالش میگردم.آها... داره تو انگشت کوچیکه دستیم که زیر بالش گذاشتم میزنه

انگار که تنها تو خونه زیر نور ملایم آفتابی که از شیشه های پنجره میزنه داخل خوابیدی  یه دفعه صدای در همه آرامشت رو به هم بزنه این حس اون لحظه بود

همزمان صدای آروم و مرتب قلبم هیبنوتیزمم کرد و خوابم برد چند ثانیه بعد تو یه اتاق بیدار میشم رو یه صندلیم یه میز هم جلومه یه چراغ کهنه که معلومه مدتهاست کسی تمیزش نکرده یه دست رو لامپ میکشم تکانی به خود می دهد دیوارها را روشن میکند نوشته ای را می بینم که مدتها قبل آن را به یاد داشتم...

 اینجا خانه تنهایی من است

پ.ن:اگه می بینید بعضی جاها محاوره نوشتم بعضی جاها رسمی مدلشه.این جوری واسم جالب و جدید بود.

بیلیارد با طعم خاک

سلامی با خاک و خل فراوان. امروز ساعت 5 عصر بیدار شدم از خواب پرده ها کشیده بودن ولی از لاشون میشد بیرون رو دید.دیدم هوا نارنجی شده !!! اولش فکر کردم توهم زدم یا دارم خواب میبینم.رفتم پره رو زدم کنار دیدم هوا خاک شده در حد تیم ملی خلاصه به خودم فحش دادم که این همه ظهر درس خوندم که عصری برم بیلیارد خلاصه ساعت 7 شد دیدم مسعود اس ام اس داد که بریم بیلیاد رفتم بیرون رو نگاه کردم دیدم هوا خاکه اما کمتر شده دل رو زدم به دریا رفتم.اولین بار بود بعد از 4 ماه که با تاکسی رفتم امیری راننده پیر بود ولی از اون با حالاش.رسیدم امیری خیابونا خلوت بود اما نسبت به شهری دیگه تو این موقعیت شلوغ بود مردم به هم جالب نگاه میکردن یه جورایی تو دلشون به هم میگفتن آخه کی تو خاک میاد بیرون.راه افتادم طرف سالن رسیدم پایین ایساده بودم میزا پر بودن همه. رفتم سر یکی از میزا ایستادم نگا کردن.علی رسید منم رفتم بالا چون همیشه بالا بازی میکنم یه میز گرفتم علی انگار که تازه بیدار شده باشه چشاش خمار بود .شارا رو چیدم بریک کردم همون موقع رامین اومد گفت: ها تنها بازی میکنی.گفتم بچه ها 10 مین دیگه میان فعلا بیا بازی کن تا بیان پارت اول شل بازی کردم باختم دوست اون اومد بعدشم مسعود اومد گفتم 2 به 2 بزنیم.این پارت رو روی اشتباهات فردی خراب بودن زمین و بد شانسی باختیم.دیگ سالن شلوغ شده بود همه هم رو میز ما بودن پارت 3 شد ما هم نمیشد ببازیم پس بردیم پارت آخر بود هر کی میبرد برنده بود همه شارا رو تو کردیم رسیدیم به ایت بال ما زدیم نشد اونا زدن نشد هر کدم 5 6 بار زدیم همه هم خسته بودیم مسعود یه اشتبا کرد نزد تو اونا که پرت زدن نوبت من بود با یه اشتباه خیلی بد بازی برده رو باختیم پول میز رو حساب کردیم رفتیم بیرون که تازه خاک یادم اومد تو خیابون که راه میرفتیم باد نبود اما خاک میرفت تو چشامون رفتیم پارک شاپور نشستیم یکم تقویت کردیم خودمونو راه افتادیم طرف خونه بر خلاف همیشه که 11 میرفتم خون 9 رسیدم فاز اکسیژن اومد.حالا هم که دارم آپ میکنم الانم تو داری میخونیش چطور بود.سلام خوبی چه خبر بچه ها خوبن باورم نمیشه تا آخرش رو خونده باشی در هر حال ممنون.خواستی ای دی پایین وبلاگه بیا بچتیم بای

ایمان

یه مردمی بودن که تو شهرشون مدتها بارون نیومده بود.

همه مردم جمع میشن و میرن وسط بیابون شروع میکنن به دعا کردن.

اما اون وسط فقط یه پسر بچه بود که با خودش چتر آورده بود.

به این میگن ایمان.

دانش آموز آمریکایی یا ناهنجار بزرگ !!

سلام

دیروز عصر داشتم یه برنامه مستند از دانش آموزایی آمریکایی نگاه میکردم که فارغ التحصیل شده بودن و داشتن آماده می شدن برای رفتن به کالج.حالا اومده بودن یه منطقه ساحلی برا تفریح.همه داغون بودن مثلا شبا جشن میگرفتن و بعضی ها هم که دیگه همه خط قرمزها رو رد میکردن.حالا جای جالبش اینجا بود که مثلا پسره با یه دختری دوست میشد خیلی هم به هم ابراز علاقه میکردن بعد فردا شبش که یه مهمونی داشتن پسره جلوی همون دختره یه دختر دیگه رو بوس میکرد.آخه این دیگه چه نوعشه به خدا اون دختره هم دل داره.دختره هم همون موقع اونجا رو ترک کرد.

خوب حالا اون رو داشته باشید.دیشب داشتم یه فیلم نگاه میکردم که دانش آموزای یه مدرسه تو همون شهرشون میرفتن کلوپ و اینحور جاها بعد مثلا رسمشون بود اونایی که سال اولشون بود رو میزدن .یه پسره هم بود که سال اولی بود و گرفتن زدنش بعدش هم یکی از همون پسر بزرگا که از بقیه خوبتر بود پسره رو دعوت میکنه که برن همین کلوپ ها.پسره قبول میکنه و باشون میره بهش حتی ماریحوانا هم تعارقف میکنن اونم میکشه .بعدش هم میرن تو جنگل جشن میگیرن با انواع مواد مخدر و الکل پسره هم میره با یه دختر بزرگتر از خودش و خلاصه ... .

تازه تو ۱۶ سالگی هم بهشون گواهی نامه میدن و هنوز جوهر گواهی نامه خشک نشده باباهه براش یه ماشین میخره.خیلی ها هم که اصلا پدر ندارن.یا اصلا نمیدونن باباهه کی هست یا طلاق.همه هم که معتاد به هر چیزی که فکر میکنی.

حالا ایران رو نگاه کن.والا وضعش از اونجا خیلی بهتره.هر چقدر هم که بگیم اینجا داغونه حداقل کثافت کاریمون از اونا کمتره.البته نمیخوام بگم که ما پسر پیامبر.خیلی فیلمها و شنیده ها هست که چه کارا میکنن ولی فکر نمیکنم که خیلی بد باشه.مثلا برن قایمکی یه سیگار و قلیون اما بچه های اونجا با خیلی بدتر از اینا کار میکنن.

در آخر اینکه دلم خیلی خیلی گرفته.