مثل سایه با دلی از جنس مرگ
گریه...
کمی مکث...
به چی دارم فکر میکنم
به چشمهایی که هیچگاه واسه دیدن ما باز نبود
به دستایی که یکم از تنهاییمون رو هم باش قسمت نکردیم
یا از رها شدن تو دریای مرگ
و در این سیاه سایه ها هنوزم فرار میکنیم
از خودمون از سرنوشت سنگینی که توش در به در هستیم
و دل واژه ایست غریب که به هر گل مجسمه ای ندادند
ما را چه میگویی؟
جسمی که راه رفتن بهترین هنرشه
دارم میسوزم...اما تا پایان راهی نیست
کافیست کمی خسته شوی کافیست بایستی
همین وبس....
